|
سپیده سر زده و من به انتظار طلوعی دوباره،
نگاه عاشقم را به چشم نگران نرگس میدوزم
که دلواپسی اش را از باغچه پنهان ميكند تا باغچه دلتنگ نباشد
سیاهی و سفیدی شب و روز در هم آمیخته و رنگ کبود پنجره ،در آرزوی
یک نگاه دوباره،زیر پلک ابریشمی اش خواب آفتاب می بیند
بازوان برهنۀ بیددر مه صبحگاهی در نیایش است
و آشیانۀخالی پرنده در خواب،...باز هم
صدای تپش قلب من بیدار است.
عزیز!
سکوت مهربان نگاهت ،تمام شبم را در زلالی سپیده غرق می کند
و پاکی صداقتت در روح زمان می پیچد
و گیسوان شب را پشت چهره خورشید می آویزد
و از پشت کوچه پس کوچه ها ،به من مینگرد و من
از پشت پلک ابریشمی پنجره ،نفسهای تو را
حس میکنم و میفهمم که بودنت بهانه نمیخواهد.
صدای عبور مه از جاده های دور ، بر جسم برگهای
به خواب رفته ،در ذهن جنگل
می پیچد و تو بیدار میشوی
و من خواب آلوده ، برگ برگ دفتر خاطرات
با تو بودن را لغت به لغت می خوانم و فصل با تو بودن را ، زیبا تر از همیشه
در باغی از شکوفه های سفید ،حس میکنم
و در رویای با تو بودن شناور می مانم.
خیال ارزویم سرشار می شود از باران سفید
شکوفه هایی که در نسیم احساس تو
چرخ زنان به آغوش خاک می افتند و همبستر باغ میشوند.
باغ می خنددو انگار تو می خندی ،نسیم میرقصد و انگار تو در ذهن هوا ،اوج میگیری .
باران چکه چکه فرو میریزد و .......نه عزیزم !نه...میدانم
ابرهای خاکستری دلتنگتر از همیشه برای فصلی سرد بغض کرده اند...بگذار
آسمان از دل پاره پاره ی ابرهایش ببارد،اما نگذار آسمان نگاهت بارانی شود.
دلتنگی نکن عزیزم!
نوازش انگشتان تو ،حس گل و سبزه را در ذهن طبیعت می کارد
و برای رسیدن به آفتاب،روح سرد پنجره را مهربان تر از همیشه ،لمس می کند.
عطوفت تو، سایه بان من است و سایه بان همیشه در آتش می سوزد تا التیام را به همه بیاموزد.
من در پناه روح بلند تو شب زنده دار میشوم تا تو شبگیر شوی و همه شبم را از من بگیری
و به من لبخند بزنی. دلم می خواهد
بگویی:آمده ام شیرین،آمده ام .
شب انتظار به پایان رسیده و من در حجاب دیوار ها پنهان نمی مانم.
دلم می خواهد مثل همیشه ،سبکبال و آرام بیایی عزیز
بیایی و خواب را از چشمان من بگیری و نوای دلنشین صدایت در هوای حضورت بپیچد
و اسم مرا تکرار کنی و من به یاد بیاورم که شیرین تو هستم .
دلم میخواهد این بار که می آیی برای همیشه بیایی ،
نه پاورچین و سبک که روحم در خود بپیچد و تو را نیابد،
نه آنگونه که تصویرت دور شود و لبخندت در غبار بماند
و نیاز سر انگشتم روی کلمه هابلغزد و تنها بمانم.
عزیزم!
تنها مانده ام تنهاتر از همیشه.
گلم !
وقتی شب فرا می رسد خانه در انتظاری کشنده فرو میرود و سایه ها بر دیوار
از همیشه محسوس ترند و من میمانم و صدای قلبم که برا ی تو می تپد...
انگار سهم خود را از زندگی فراموش کرده ام ،
اما برای تو نگرانم ،تو همیشه پناه دل من بودی و حالا که دلت را شکستم نمیدانم به که پناه ببرم؟!
عزیز من!
امروز، امروز است و فردا از راه نرسیده ،شاید فردا زیباتر از امروز باشد.
شاید فردا متعلق به من و تو شود.؟!
من از زندگی ام همین امشب را می شناسم که تا سحر بیدار میماند
و پا به پای من شمعم به پایان خود نزدیک تر میشود.
روح منبسطم در قلبم تنیده است و در آن نمیگنجد.
انفجاری سرخ را انتظار میکشم و هنوز با صدای ضربان احساسم ،شب زنده دار عشق تو میشوم .
چشمم میسوزد و به خواب نمیروم .
قلبم میخروشد و فریاد بر نمی آورم .
آن روزهای پاک آشنایی چه ساده گذشت ؟
و ما چه صادقانه به امواج نگاه یکدیگر سوگند خوردیم که به عهد خویش وفا کنیم
و رو حمان را از گزند دروغ و فریب و خیانت دور نگهداریم
و تا ابدیت با پیوند عاشقانه امان ،به آرامش برسیم.
بدان که من همیشه با تو هستم ،
تو که روحت به بلندای آفتاب در آسمان آبی احساسم جریان می یابد.
تو آنی که حضورت همیشه در زندگی ام شناور است و من آنم که
به پاس همه خوبی هایت داغ انتظارت را به دل میکشم ،
چون تو عزیز منی،
کسی که داغ عشقش ، دلم را تسخیر کرده و من برای همیشه به او تعلق دارم.
آرزو میکنم که باد و باران و خاک و آفتاب زندگی ام در هم بپیچد و هستی مرا به تو ببخشد
|