تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
یک نفر

يك نفر دفتر

يك نفر دفتر شعرم را دزديد !

                           و پشت بام حرفهايش قايم كرد؟

او ... تمامي ثانيه هاي وسعتش را

به پاي كوچكترين نقطه ي خودكارم ريخت!

                            او... از پشت دريچه ي ديوار

                                                تمام مراقبه هايم را ديد

                             و من خواستم همه آرزوهايم را بنويسم اما ...

                                        خودكارم به ته رسيد

                 ***********


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه سی و یکم فروردین 1386
|+|
سوالی بی جواب؟

دل  تو هميشه به دنبال كسي است كه نكاهش به ديگري  است


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه سی و یکم فروردین 1386
|+|
گذر ثانیه ها

ثانيه ها ميگذرند تا به مرز دقايق نزديك شوند

انتظار هنوز هم  كشنده است

و من در اين مقطع از زمان هنوز به دنبال تو مي گردم

غافل از اينكه ...تو در قلبم هستي

و شميم عطر تو به شعرهايم عمري دوباره بخشيد

و براي لحظه اي التيام زخمهايم را در قلب انتظار حس كردم

  

                           ©©©©


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه سی و یکم فروردین 1386
|+|
میخواستم

گذر ثانيها....

مي خواستم تا غمهاي زندگيت را  تحمل كنم

اما ديدم تاب تحمل غمهايت را ندارم

ميخواستم بگويم : آغوش گرمت را به روي من باز كن

تا در اغوشت آرام بگيرم ...؟

اما دهانم را بستي

خواستم در اوج آسمان عشقت باشم

اما بالهايم را شكستي؟؟ 

    *   ©*©


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه سی و یکم فروردین 1386
|+|
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
مهمان
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
یادی از گذشته
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
از یاد رفته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
عشق
به ناگهان می اید
 عشق را می گویم
 بسان بهمنی
 غلتان
 و صاعقه ای
 رخشان
 می اید
 با هزاران لهجه
تا هم آواز قناری شود
 و در اینه ای به وسعت ملکوت
 سیمای ازلی خود را بنگرد


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
وصال

طوفان‏زده بودم . به سراب تو رسيدم

يعني که به سرچشمه‏ي ناب تو رسيدم...

من دفتر صدبرگ خيالات تو بودم

کم‏کم به غلطهاي کتاب تو رسيدم:

چشم تو در آن فلسفه‏هاغوطه‏ورم کزد

اما به فلاطون شراب تو رسيدم:

يک عمر در اين آينه از شکل مسيحا

پرسيدم و ديدم به جواب تو رسيدم:

تو سهم سرآسيمه‏ترين مست خودت  باش

من هم که به يک نيمه‏ي خواب تو رسيدم:

پاداش مرا حالت شايسته‏تري نيست؟

چون هيچ‏ثوابان به عذاب تو رسيدم:

پرميوه‏ترين فصل پريشان‏شدني تو

تابيدي و با رنگ و لعاب تو رسيدم...

بوسيدمت و در بغل آرام گرفتم

خنديدي و گفتي به حساب تو رسيدم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
زمزمه های بی تو

سلام .  اين روزها فقط اين بيت رفيق من است:

طاقت فرسودگيم هيچ نيست

در پی ويران شدن آنيم

اگر رنج دل کندن اين همه است کاش رسم دل بستن برافتد

۱

زمين و آسمون رنگ ِ تنت شد

جوونيم دکمه‏ي ِ پيراهنت شد

چرا آهوي ِ چشماتُ ميبندي؟

چراگاه ِ نگاهم دامنت شد

۲

نگاهت ساز ِ تر آواز ِ تر بود

پر از معشوقه‏هاي ِ تازه‏تر بود

ولي با نسيه نم هم پس نمي‏داد

هميشه کار و بارت بي‏خطر بود

۳ 

صدايت مثل ِ آواز ِ قمر بود

وليکن وعده‏هايت بي‏ثمر بود

اگه چشمم به حرف ِ گريه‏هام بود

به دورت موج ِ اشکم تا کمر بود

۴ 

دلم رُ شطي از خون کردم اي عشق !

خودم رُ داغ و داغون کردم اي عشق !

سراپا شعله ور بودم نديدي

که چشماتُ چراغون کردم اي عشق !

۵ 

لباس ِ عافيت يعني تن ِ تو

بهشت و برگ و بارش دامن ِ تو

همه‏ش ميگي " به من چه؟ " آخ عريزم !

که امروز قاتلم شد من من ِ تو

۶ 

تو داري بار و بنديلت مي‏بندي

دل ِ عاشق به زنبيلت مي‏بندي

چنان پر مي‏کني بار سفر رُ

که انگار قافله‏ي ايلت مي‏بندي

۷

تو مي‏خواستي کبابم کرده باشي

چرا رفتي که آبم کرده باشي

پريزاد ِ قشنگم گـــُر مي‏گيرم

اگه آدم حسابم کرده باشي

۸ 

اگه چشمات همه‏ش دل‏دل نمي‏کرد

فقط چند ماهي آبُ گل نمي‏کرد

به تورت مي‏زدم دريا . فلک هم

شناسنامه‏ي منُ باطل نمي‏کرد

۹ 

زمين تا آسمون مست ِ تو مي‏شم

فقط بازيچه‏ي ِ دست ِ تو مي‏شم

اگه دريا بشي پا پيش بذاري

منم ماهي‏چه‏ي ِ دست ِ تو مي‏شم

۱۰ 

قرار اين شد که کاشانه‏م بسوزه

لب ِ دندانه‏دندانه‏م بسوزه

دارم ماشين مي‏رونم سوي ِ غربت

الهي شمع و پروانه‏م بسوزه

۱۱ 

نمي‏دونم که خوبي يا بدي يار !

ولي خوب شد عيادت اومدي يار!

مي‏خواستم زير ِ سايه‏ت جون بگيرم

تو هم سايه‏ي منُ با تير زدي يار!

 ۱۲

مث ِ يک تکه از ماه اومدي تو

شبي با عاشقت راه اومدي تو

بلندبالاي ِ شيرين ! غم نبيني

براي ِ هر چي کوتاه اومدي تو

 ۱۳

اميد از دين و آئينت گرفتم

دل از الحمد و آمينت گرفتم

از اول ويس از اين افسانه گم شد

من آخرجون ِ رامينت گرفتم

 ۱۴

اگه چشمات نصيبم غم نمي‏کرد

اشاره‏ت احترامم کم نمي‏کرد

اگه من سر به زانوت مونده بودم

فلک هم زانوهام ُ خم نمي‏کرد

 ۱۵

خيالت در بغل محکم گرفتم

ولي زور ِ فلک رُ  کم گرفتم

من اون روز صيد آهو رفته بودم

وليکن بچه‏ي ِ آدم گرفتم

 ۱۶

فداي ِ وعده‏هاي ِ بي‏دوومت

همون شب‏بوسه‏هاي ِ ناتمومت

شروع ِ قصه و پايانش اي دوست !

دو تا لبخند مصنوعي حرومت

 ۱۷

چرا فکر کردي از تو خسته مي‏شم ؟

دارم بيشتر بهت وابسته مي‏شم

مث ِ گـُـل پاپي ِ جون کندنم من

تو يک چاقو بساز من دسته مي‏شم

 ۱۸

فقير ِ پاپتي بودم ؟ نبودم

حريف ِ راحتي بودم ؟ نبودم

دلم يک کاغذ خالي نبود ؟ بود

يه شعر خط‏خطي بودم ؟ نبودم

۱۹

مث ِ پتکي که با آهن مي‏جنگه

شبا...هنگ ِ غمت با من ميجنگه

تماشا مي‏کنم حتي مي‏خندم

که دشمن داره با دشمن مي‏جنگه

۲۰ 

نمي‏خواد سرو آزادم تو باشي

يا هر شب تا سحر يادم تو باشي

کبوتربچه‏ي ِ جلد ِ تو بودم

درست نيست اين که جلادم تو باشي

۲۱ 

درست عين ِ خراباته دل ِ من

خداخواهي سر راته دل ِ من

دو بار از نيم‏رخ شاه ِ دلت سوخت

گمونم شيشه‏ي ِ ماته دل ِمن

۲۲ 

الهي بالشت پُر باشه از قو

صداتم پر بشه از بوي ِ آهو

تو اين احوال ِ درويشي عزيزم!

رسوندم نامه‏مو با چند تا ياهو

۲۳ 

گرفتم با دلم تصميم ِ آخر

که بردارم سر از تعظيم ِ آخر

روي ِ موج ِ شباي ِ تار ِ زلفت

به دريا مي‏زنم بي‏سيم آخر

۲۴ 

از اين پيمونه‏ي ِ پُر مي‏خورم من

روي ِ رنگين‏کمون سُر مي‏خورم من

اگه عشقم بهت بَر خورده يک روز

ورق برگرده بات بُر مي‏خورم من


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
هر چه............
اي شرايط ِ مطلق! اي دلايل ِ مُـتقن!
اي گلايل ِ غمگين! اي دلت سر سوزن!
هر چه هست و بود اي عشق! بوسه‏ات کبود اي عشق!
آتشم نه دود اي عشق! اي کبوتري‏دامن!
اين ورق که برگردد ، سر بريده مي‏ماند
بُر گرفته‏اي تا کي؟  بُر نمي‏خوري با من؟
من کناره مي‏گيرم ، از تمام ِ درياها
لنگرم نلنگاند ...غير از آن همان يک تن
(حاصل ِ زراعت‏ها ...عاقبت تهي‏دستي‏ست
ده برابر دنيا : نصف دانه‏ي ارزن)
خوشه خوشه تاکم من.مثل ِ باده پاکم من
باده مي‏زني يا ني؟ ساز و ناز ِ من بشکن
عقل ِ من به جوش آمد . خانه در خروش آمد
من چگونه دلتنگم؟ يا چگونه است آن زن؟

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
کسی که متاجته
از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین...
ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین...
از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع:
من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین...
با "ای ِ ذنبٍ" می‏کُشی...ما را. چه مومن می‏کُشی...
با تازیانه‏ت می‏زنی...آواز ِ بی"حبل‏المتین"...
ای هِی‏هِی‏ستان ِ غزل!  آتش ندارد . دود ِ من؟
دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...
وقتی تو می‏بندی دری ... ما را چه سود از دیگری؟
بگشا گره . آرام و گرم از ابر و باران ِ جبین...
حرفی بزن . حتی اگر ... آزرده‏خاطر بودنت
کاری بخواه ! از من اگر...افتادن از دیوار ِ چین...
از چشم ِ تو افتاده‏ام...اما هنوز ...آزاده‏ام...
آیا؟... چه بدخواهان ِ من گفتند و رنجیدی؟... چنین؟...
نفرین بر آن نامردمان! با هر چه بی‏اندیشگی...
ای معرفت! کی مرده‏ای ، در زندگان ِ بعد ازاین؟...
من ماندم و درماندگی ! ساکن در این آوارگی...
هستم . نمی داند کسی ... از گوشه‏ی ِ چشمت... ببین ...
باید تو بگریزانیم ، از هیچ‏بازار ِ جهان
یکباره سازی کار من...یا همچنان یا همچنین

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
گفتم و گفت
گفت صدایی که : شها ! چهره گشودی که : منم
گفت که : صاحب‏قدحا !  باده فزودی که : منم
گفت که : شیرین نگها ! چله شکستی که : ببین
گفت که : خورشید و مها ! بوسه ربودی که : منم
...
ای همه من ! خسته شدم ، بس که فروبسته شدم
چیست فرازی که تویی؟ چیست فرودی که منم؟
(در ملاء ِ خاص ِ تو وُ ... بسته به انفاس ِ توُ...
در عدمستان ِ پر از ...نیمه وجودی که منم :
نزد ِ تو ، نازک‏کمرا ! هر که بدی گفت مرا...
هستم و لیکن بتراز ...آنچه شنودی که منم :
باغ ِ نرقصیده منم . مست ِ نچرخیده منم .
کارِ دلت را چه زیان ...دارد سودی که منم؟
هی گله کردی که : برو . دل یله کردی که : برو .
رفتم و دیدم که تویی ...بر لب ِ رودی که منم
مرده و میرنده نیَم . مرگ‏پذیرنده نیَم .
هیچ تو اندیشه کنی ...ز آتش و دودی که منم؟)
...
پیش ِ نگاهم بنشین . گرد و غبارم بنشان .
یکسره کن کار ِ همین ...بود و نبودی که منم

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
میان من و تو

کشیده شد وسط کاغذ جهان خطی

 

و بعد از آن هر دو در میان خطی

 

تو آنطرف به جهان فکر می کنی که مدام

 

به ذات حلقوی اش می تند نهان خطی

 

و من به صورت تو... آفریده است خدا

 

نگاه سبز، لبان غنچه ، ابروان خطی

 

به این کرشمه و ناز آفتاب تازه ی من

 

گمان کنم دارید از فرشتگان خطی

 

به تو نیامده اخم از روی جبین بردار

 

در این معاشقه، ای ماه مهربان! خطی

 

خط من از تو جدا نیست گر چه جامعه را

 

دوباره  افتاده بر سر زبان خطی

 

مواظب توام این یادها نیندازند

 

به صورت ماهت روز ناگهان خطی

 

تماس من و تو از سیمها فراتر نیست

 

اگر بر آن نفرستند دیگران خطی

 

و گاه با قلمت می نویسی از ته شهر

 

به گوشه ی دل من ساده و روان خطی

 

که عاشق توام _ اما چه سود؟ میدانیم

 

دو عاشقیم دو سو، در میانمان خطی

 

 

 

در این ترانه مرا با تو همسفر کرده است

 

چه خوشگوار دروغی! چه ناتوان خطی

 

خط دوازدهم میکند سوار تو را

 

عجیب اینکه تو آری تو! در همان خطی

 

و این سروده به پایان خط رسید و هنوز

 

تو در همان خطی من در آخر خطم

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
من.......تو؟

دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم،این شاخه هم که خر شده سر خم نمیکند

 

وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پائیز از علاقه ی من کم نمی کند

 

یک سیب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کنی با من و...چه بد!

 

حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولی خدا من را شریک بچه ی آدم نمیکند

 

برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی. در آخرین سپیده دم قلٌه ی نگاه

 

هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، دیگر توجهی به جهنٌم نمی کند

 

از شعر دم نزن! تو که شاعر نمی شوی! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!

 

از او که پای خوب و بدت ایستاده است جز دل چه خواستی که فراهم نمیکند؟

 

باشد، بتاز اسب خودت را ، ولی سکوت تنها جواب رج رج شلاقهای تو

 

بی زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبی که رام عشق تو شد رم نمیکند


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
دیدنت

اين روزها گـريه ندارد هيچ سـودی

 من چه كشيدم بي تو… من… وقتي نبودی

 يكروز من عاشق شدم قصه همين بود

 يكروز من… وقتي تو خيلي خوب بودي

چيزي درون سينة من ريخت پايين

بعد از تو و بعد از همان سير صعودی

 من خواب ديدم كه… نه! مي دانم كه يكروز

 مي بينمت امـا نه حالا، نه به زودی

 مي خواهم از امـروز زيباتر ببينـم

نه تار و غمگين پشت عينك هاي دودي

پس تو مي آيي توي قلبم مي نشينی

 آنهم بدون آزمون هاي ورودي

اما چرا مدرك بيارم با غم عشق؟

 حالا خودت محكمترين بخش شهودی

 مي ايستم پاي تو پاي شعرهايم

 روي دو تا پايي كه مي لرزد عمودی 

 


 




نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
خفته جسارت
 

فرشته بهاری من ، نگار رویایی

تمام جسارت خفته من باش

که من ، به حکم زندگی

اگر ....

خاموش و آهسته می نویسم

ولی تو پروا نکن عزیز

تو فریاد بزن ...

دوستت دارم

 

 *     *     *

 

شکسته و خسته

دلی گرفته از باران

این بار تو بشکن ، ... ولی نه آهسته

بیا و فریاد بزن

بخوان ، بگو

این ترانه را عشق است

 

  *     *     *

 

جسارت من ...

سال ها خفته ، در گلو مانده

بیا نگارم ، ... دریغ نکن فریاد

بخوان ... ، بخوان ...  تا ته دنیا

سکوت استخوان شکنم را

تو بشکن ای فریاد


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
مناجات

خداوندا :

من از تنهائی و برگ ريزان پائيز                       من از سردی سرمای زمستان
                      من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا:
من از دوستان بی مقدار                              من از همرهان بی احساس
                     من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم
خداوندا:
من از احساس بیهوده بودن                             من از چون حباب آب بودن
                    من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا:
من از مرگ محبت   من از اعدام احساس   به دست دوستان دور يا نزديک می
ترسم
      خداوندا من از ماندن می ترسم            خداوندا من از رفتن می ترسم
                           خداوندا من از خود نيز می ترسم 
                                خداوندا پناهم ده


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه سی ام فروردین 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie