تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
چشم انتظار

برای با تو بودن
همیشه بی قرارم
بیا ای نازنینم
تو را چشم انتظارم
*
بیا باران پاییز
ببار بر پیکر من
ببار بر لحظه هایم
و حتی دفتر من
*
بیا من می رسم باز
از آن راهی که دور است
همان کوچه که بی تو
عبورش سوت و کور است
*
تو مِی بودی که یک شب

مرا مدهوش کردی
تو رند می پرستی
دلم را نوش کردی
*
بیا بنشین به بامم
تو را من می شناسم
تو را همچون پرنده
به لانه می رسانم
*
دو دستم غرقه در غم
غمم را می شناسی
تمام شعر ها را
به پایان می رسانی
*
چو پیچیدم به سویت
برایم ناز کردی
چه خوش اما لبم را
پر از آواز کردی
*

و این شیداییم را
چه خوب آغاز کردی
همان روزی که رفتی
جدایی ساز کردی
*
ولی من شعر تازه
برایت می نویسم
بیا در خواب من باز
که رویت را ببینم
*
بیا ای نازنینم
که بی تو بی قرارم
برای با تو بودن
کنون چشم انتظارم
...


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
رنگ چشمت
رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام
*
رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام
*
صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام
*
هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام
*
رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست

*

رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت
*
رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار
*
رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب
*
رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت
*
رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی
*
رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام
*


رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
دل من

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟
 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
دوستت دارم
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 به لطافت برگ گل
به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم
 به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر دهر
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم
 کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی
 دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت می مانم ، تا قیامت ، تا دنیا هست
 تا روزی عشقت را نثارم کنی
دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق زیبای من
 فرسنگها از من دوری و روحم متعلق به توست
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبریز شود
 امید به تو دارم ، امیدم را ناامید نکن
 محبوب من ، دلدار من ، عشق من
 دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشی
 مرغ عشق من ، جفت زیبای من
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 اگر بدانم که عاشقم هستی و مرا می خواهی
 غم هجرانت را به جان می خرم
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق من ، جفت زیبای من
 امید و آرزویم ، تا آخر عمر منتظرت می مانم
 دوستت دارم ، دوستت دارم



نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
پرچونگی
دلم یه شاخه گل ِ زرد می خواد
زرد ِ زرد ِ زرد
درست مثل خورشید
کی می گه زرد رنگ بدیه؟
...
دلم تو را می خواهد
به تمامی !
کاش بیایی
و
من را ا به باغ ستاره ها ببری
(دلم یه بغل ستاره می خواد
می چینی برام ؟!)
...
دلم یه لبخند می خواد
که رو لبت بمونه
...
دلم یه عالمه امنیت می خواد
...
دلم سردشه
یه آغوش گرم می خواد
که توش گم شه
...
تو نیستی
سکوت اما هست
آسمان ِ من نیست
رنگ آبی اش اما هست
دل ِ من چقدر تنهاست زیر اینهمه سقف
...
دلم می خواد فردا با لبخند از خواب بیدارشم !
دلم می خواد بیدار که شدم همه جا پر باشه از عطر ِ گل ِ مریم
همین !!!!

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
زمستان برای عشق
دو تکه رخت ریخته بر صندلی
 یادآور برهنگی توست
 سوراخ جا بخاری که به روی زمستان بستی
شاید بهار اینده
راه عروج ماست
 تا نیلگونه ها
 گر قصه ی قدیمی یادت باشد
 این رختخواب قالیچه ی سلیمان خواهد شد
 آن جا اگر بخواهم که در برت گیرم
لازم نکرده دست بسایم به جسم تو
 فصلی مقدر است زمستان برای عشق
 چون در بهار بذر زمستان شکفتنی است
 ای طوقه های بازیچه
 ای اسب های چوبی
 ای یشه های گمشده ی عطر
 آن جا که ژاله یاد گل سرخ را
بیدار می کند
 جای سؤال نیست
 وقتی که هر مراسم تدفین
 تکثیر خستگی است
ما معنی زمانه ی بی عشق را
همراه عاشقان که گذشتند
 با پرسشی جدید
تغییر می دهیم
 مثل ظهور دخترک چارقد گلی
 با روح ژاله وارش
 با کفش های چرخدارش
 آن سوی شاهراه
 بستر همان و بوسه همان است
 با چند تکه ی رخت ریخته بر صندلی
 دو جام نیمه پر
ته شمع نیمه جان
 رؤیای بامداد زمستان
بیداری لطیف
آن سوی جاودانگی نیز
 یک روز هست
 یک روز شاد و کوتاه



نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
|+|
حس من
لبه طاقچه زندگیم عکس چشمان  تو را میبافم

تا ببینی و بخندی و بمانی با من

و من به احساس خود میبالم

و قدمهای تو را میکارم

توی ذهن باغچه من

تا به سبک غزلم ریشه کند

و دلم را تا تو میسپارم به بهار غنچه

  تا که شاید حس من ریشه کند

      ریشه دهد در روحت...


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|+|
تویی اولین عشقم
ای اولین دو بیتی سر سبز باورم

                                    یادت شکفته در نفس شعر اخرم

 هر شب برای دیدن تو  تا دل خیال

                                  یک کوله بار خاطره بر دوش میبرم

جاریست رد پای تو بر کوچه باغ شعر

                                 دیگر چگونه بی تو از کوچه باغ شعرم بگذرم

دیدی غرور  شرقی شعرم شکست و باز

                                 آوار شد تمام  غزلهایش بر سرم

مردم در این هزاره ی  بی عشق خوب مند

                                  بگذار تا به عشق تو ایمان بیاورم

 

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|+|
گر چه ...
گر چه نمیشود به تو رسید  یا حتی برای لحظه ای مالک قلب تو شد

اما برای دوست داشتن وسعت تمام دنیا را در اختیار دارم

و میتوانم تو را ان قدر دوست بدارم که همه باور کنند حق من در زندگی تو بودی

که...

به نا حق از من ربودند


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|+|
گر چه ...
گر چه نمیشود به تو رسید  یا حتی برای لحظه ای مالک قلب تو شد

اما برای دوست داشتن وسعت تمام دنیا را در اختیار دارم

و میتوانم تو را ان قدر دوست بدارم که همه باور کنند حق من در زندگی تو بودی

که...

به نا حق از من ربودند


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|+|
منتظر توام
در کنار جاده  عشق

که غبار دلتنگی  سرا پایم را فرا گرفته

با یک بغل گل یاس

منتظرت می مانم

دلواپسی هایم را

                  به انگشت نازک شب میبندم

قاصدکهای خیالم را  به سویت پرواز میدهم

                                    و منتظرت می مانم

و زیر سکوت و تازیانه های قلبهای آهنی

  میشکنم و فرو میریزم

          تو را در سپیده دم فردا ها میبینم

و صدای دلنشین قدمهایت  را میشنوم

   ولی بدان با ذره ذره های وجودم منتظرت میمانم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
|+|
من از تو میمردم

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی
 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|+|
یک روز دریایی

يك روز دريايي

یکروز بلند آفتابی
 در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
 چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران  گشتند ...
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
 در دایره های نور دیدم
 گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود خدای دریا


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|+|
دوست داشتنت زیباست

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|+|

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|+|
سنگ صبور من
 

 

رفيق م

 ن سنگ صبور غمهام به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نميفهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دل زده از ليلي هات

دلم گرفته از خيلي هات

نمونده از جوونيام  نشوني

پير شدم پير تو اي جووني

اگر چه هيچ كس نيومد سر به تنهاييت نزد

اما تو كوه درد باش صبور باش و مرد باش

سايه اي كه خاليه از عشق و اميد

هميشه محتاجه به نور خورشيد

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
|+|
کاش میدانستی

اسعد جان عشق من كاش ميدانستي ...

چقدر ترا دلتنگم و به تو محتاجم...

كاش ميدانستي ..چقدر دلتنگ چشاتم

كاش ميدانستي ..چقدر در آرزوي لمس دستاتم

كاش ميدانستي چقدر  در آرزوي بوسيدن لباتم...

كاش ميدانستي چقدر دوستت دارم..؟

كاش ميدانستي چقدر عاشق صداي خنده هاتم

كاش ميدانستي چقدر دلتنگ شنيدن صداتم

كاش ميدانستي كه امشب صبرم به آخر رسيده

كاش ميدانستي كه نميتوانم نشنيدن صدايت را تحمل كنم

اما ناگذيرم تحمل كنم..؟

چون تو فقط پنجشنبه ها مال مني..!

اما من هميشه مال توام

واي كا ميدانستم ..؟

كه ؟آيا تو هم دلتنگي برايم؟


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
|+|
امید تو
اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

در دل دارم ، تنها به امید بودن تو است....

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر، فقط

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست

بدان که از عشق تو مرده ام.....


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
|+|
بدون تو........بدون من

یکی بود یکی نبود

اونی که نبود تو بودی و اونی که بود من بودم

یکی داشت و یکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تورو نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم

یکی آورد یکی نیاورد

اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم

یکی برد یکی باخت

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم

یکی گفت و یکی نگفت:

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوست دارم را به هیچ کس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند

اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو نماند من بودم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه هشتم اردیبهشت 1386
|+|
داستان عشق
داستان عشق

         هر چی میخوام برت بگم قصه دلواپسیه         هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه  

    قصه تو                                  قصه من                       قصه عاشق بودنه

حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه

نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود

حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود

یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود

دست من از تو مینوشت  قلب من از تو می سرود 

اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت

انگار نمیشه دور بودو پیش کسی دل جا گذاشت

شاید اینم یه قصه بود

که قهرماناش ما بودیم

ما که به غیر از دل خوش

دنبال چیزی نبودیم

حالا دیگه تو فال تو نشونی از عاشقی نیست

اما هنوز میگم عشق چیزی همیشه موندنیست


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه هشتم اردیبهشت 1386
|+|
باورها

ميهمان تنهائی...
در ويرانه‌ای موسوم به محبس خاطرات...
تنهای تنها نشسته‌ام...
و باورهایم را مرور میکنم...

باور دارم که آب هست...
اما در پهنهء دریا...
نه در پيالهء من...

باور دارم که آفتاب هست...
اما در پهنهء آسمان...
نه در سینهء من...

باور دارم که عشق هست...
اما در شهر رویاها...
نه در پس‌کوچه‌های غربت این شهر آهنی...

باور دارم که من هستم...
اما جاری در رگهای حقیقتی تلخ...
نه در لابلای قصه‌های شيرين کودکانه...

کاش باورم اشتباه بود...

تنها جامی که از دستانت بگيرم...
مرا با آبی آب، روشنی آفتاب، شور عشق و شيرينی قصه‌های کودکانه پيوند خواهد داد...


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه هفتم اردیبهشت 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie