تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
من.......تو؟
 من و تو.....
 مي پوسيم دور ازهم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

                         


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
|+|
کاش...
کاش در کنارم بودی،کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم...

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند...

کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم...

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم...ای کاش،کاش،کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم...

باورم نمیشود،این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند،امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند....

و ای کاش در کنارم بودی...کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی...

باورم نمیشد،سخت است باور کردنش،با نبودنت در کنارم گویا

در این دنیا تنهای تنهایم...بی کس،بی نفس،میروم با همان پاهای خسته،در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم...

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی.... و ای کاش تو در کنارم بودی،باورم نمیشود که رفته ای و بار سفر را بسته ای،دلم بدجور برای تو تنگ است


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
|+|
تاکی...؟
اگه  نوشته هامو میخونی بدون دلم تنگه برات

تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم

 باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و

 حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش

 التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو

 را در آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را

 بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را

 ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به

 پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را

 يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....يک

 خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه

 سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ

 درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود

 بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقا

 سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي

 بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ،عاشقي که

 معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم

 و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با

 آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و

 شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم...؟


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
|+|

 

گفتم  غم  تو  دارم  گفتا  غمت  سر  آید

گفتم  که ماه  من  شو   گفتا   اگر  برآید

گفتم  ز مهر  ورزان  رسم   وفا  بیاموز

گفتا  ز  خوب  رویان  این کار کمتر آید

گفتم   که   بر  خیالت   راه   نظر ببندم

گفتا  که  شبرواست  او از راه دیگر آید

گفتم  که  بوی  زلفت  گمراه  عالمم کرد

گفتا   اگر   بدانی   هم  اوت  رهبر  آید

گفتم  خوشا  هوایی  کز  باد صبح خیزد

گفتا  خنک  نسیمی   کز  کوی  دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا  تو  بندگی    کن  کوبنده  پرور  آید

گفتم  دل  رحیمت   کی  عزم صلح دارد

گفتا  مگوی   با  کس  تا  وقت آن در آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش شیرین کاین غصه هم سر آید

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و ششم مرداد 1386
|+|
نزدیکتر از سایه
نزدیکتر بیا .نزدیک.

میدانم فاصله میان ما گستاخانه فریاد میکشد . ولی تو به فاصله ها چکار داری ؟

قلبت را به من بسپار !

کاش میدانستی  که چشمانت نیز  دیگر با تو غریبه شده اند .

زیرا غرورت از آنها رخت بربسته  و قلبت  را تسخیر کرده است .

عزیزم !رنگ غرور سیاه است .

ولی تو سپیدی. نگذار سپیدی تو گرفتار سیاهی  شود.

نزدیکتر بیا . قدمهایت را نشمار . چون برای نزدیکتر شدن همیشه به پاهایت احتیاج نداری

بلکه محتاج قلبت هستی . پس طپشهای قلبت را بشمار .


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
|+|
تکرار بهانه...
پیدایم کن عزیزم.به گریه ای محتاجم تا عبورم دهد  از لا به لای زلالی تو.

نمیدانم حرمت عشق  به ذات  ذائقه ات برمیگردد؟

اگر  بمیرم روحم  خالی بر میگردد به تو. بی ادعا. و میگریم خاک آلود  وقتی که از همه چیز  گذشتم بی ادعا. حداقل در میان  هرگز های  انبوه دوستم بدار  در وجود این همه سکوت .

نمیپرسم خیالت کجاست ؟

سایه ام را امتداد میدهم  تا اگنجا که تو را ببینم  و دست و پنجه  نرم میکنم  با تقدیری که نمیخواهد  بیاید . هنوز  برگ های  جا مانده را همسایه ام  .

در نمای فرو  ریخته  حرفها . دور از تو ....


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
|+|

 

برون نميرودزخاطرم  خيال وصالت   

اگر چه نيست وصالي ولي... خوشم به خيالت

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|+|

تمام آرزوهاي مني كاش .......يكي از آرزوهاي تو بودم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|+|
خیال

 

با خيال تو بسر بردن اگر گناه است

با خبر باش كه من غرق گناهم همه شب


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|+|
خواب

گمان ميكنم ديشب خواب رنگ پريده ي واژه اي را ديدم

يا پرنده اي در آسمان هفتم . يا پنج شنبه اي از اضطراب پروانه

حالا لهجه ام سبز شده  و چشمهايم  لاي خواب ديشب جا مانده

هيچ كس حتي نمپرسد چرا سبز مينويسم ؟

چرا دستهايم بوي شعرگرفته!؟

چرا هيچ كس دلش براي پائيز تنگ نميشود؟

ميخواهم بروم براي آئينه گريه كنم.

گاهي كه صبح و ستاره به ديدنم مي آيند و آسمان بنفش ميشود

يادم ميافتد  كه چه نسبت محرمانه اي با كلمات دارم و ياد تو  مي افتم

كه هميشه  حالم را از آئينه ميپرسيدي . بعد از تو كسي بي ابهام  از كنار باران  عبور نميكند

 مثل تمام پنجشنبه هايي كه قد ميكشند و جمعه ميشوند

و من فكر ميكنم آخرين بوسه ات روي كدام نقطه از جسمم بود؟

باز صدايت راه مي افتد و نام من پرنده ميشود

باز آئينه دستهايش را براي گريه من تعبير ميكند

حالا تو هي  بهانه بياور .

كنار هميشه نيامدنت  باران به لكنت مي افتد

و با بونه و بوسه سبز ميشود

چقدر آواز كف گليويم _چقدر قمري كف دستم!

ديگر نبودنت را بهانه نميگيرم ؟

به جان خودت!

ديگر نه بيقراري ميكنم و نه بي تفاوتي!

تو را مورد اهميت قرار مي دهم

فقط بگذار ببوسمت

نميداني چقدر آواز كف گلويم _ چقدر قمري كف دستم

صداي ساز مي آيد. صداي انگشتهاي تو  روي نتهاي سكوت 

نميداني چقدر اضطراب پشت پلكهايم يخ زده؟!

اصلا بگذار اعتراف كنم كه ميترسم

هم از مرگ فنجان لب طلائيم  و هم از مرگ احساسم

و هم از اين شب كه سرگيجه گرفته و هي ميچرخد...

از همان وقتي كه سبز مينويسم . از همان وقتي كه سبز مينوشم

از همان وقتي  كه ترس پشت پلكهايم شكل تو ميشودنيز ميترسم

و باز منم و روياي خيس آمدنت و باز باران پشت هميشه آسمان

اصلا چه كسي گفته هفت آسمان بالاي سر من باشد؟

اگر من آسمان نخواهم بايد پيش كدام خدا بروم؟

به فرض كنار همين شب ديوانه – رو به پنجره بميرم- كدام آسمان يا كدام خدا سياه ميپوشد؟

چه كسي ميپرسد  چند مدت  قبل از مرگش مرده بود؟

اما دلم ميخواهد  وقتي كه مردم تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگيري و رنگ چشمهايت لباس بپوشي...

و دوست دارم دستهايت بوي ترانه و موسيقي بدهد.......

آينه به خواب رفته مخاطب

ديگر براي كه گريه كنم ؟ششم تيرماه .پنجم پنجره.هفتم آسمان يا........

پانزده مرداد .شانزده عشق. هفدهم جدايي.....؟

اين روزها در تقويم هيچ خدايي ثبت نشده است

فقط تو ميداني و من.....

بگذار ببوسمت

بگذار ببوسمت

بگذار ببوسمت

لب هايم پر از ستاره و دوستت دارم است

لب هايم پر از حروف اشاره

لب هايم پر از حروف نام تو

بگذار........ببوسمت


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|+|
دوستت دارم

چه عاشقانه  گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه پذيرفتي ، چه فريبنده آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه با تو خوش بودم ، چه کودکانه همه چيزم شدي ، چه زود نيازمندت شدم ، چه حقيرانه به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي ، چه ناجوانمردنه وازه غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بي رحمانه رفتی و من سوختم ، ولي هنوز هم دوستت دارم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|+|
                              میدونستم
                                         رفتنی
                                              هستی
                                          میدونم
                                  از غصه
                               شکستی
                                      میدونم
                                           گریه کردم
                                                   گریه کردم
                                               اما دردم 
                                        به کسی 
                                     نگفتم 
                                           تکیه دادم 
                                                    به غرورم
                                                            تا دیگه 
                                                         از پا 
                                                    نیافتم

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
|+|

خيلی وقته از چشام بی تو بارون می باره دل نا اميد من تو رو آرزو داره ای هميشگی ترين آه ای دورترين سوختن کار من است نگرانم منشين راست مي گفتی تو ،ديگر اکنون ديرست دوستی و دوری ، آخرين تدبيرست راست می گفتی ، تو بايد از عشق بريد از چنين پايانی به سرآغاز رسيد شکستی و شکستم گسستی و گسستم چه بودی و چه بودم چه هستی و چه هستم تو رها از من باش ،ای برايم همه کس زير آوار قفس مانده ام من ز نفس تو و خورشيد بلند ،من و شب های قفس بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس ...

 

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie