تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
 ما چو دو دریچه رو به روی هم آگاه زهر بگو مگوی هم،هرروز سلا

م و پرسش و خنده،هر روز قرار روز آینده. اینک دل من شکسته

و خسته است،زیرا که یکی از دریچه ها بسته است. نه مهر فسون، ن

ه ماه جادو کرد.نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

 

جدا مانده از سفر


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
|+|


 

ت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام



نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
|+|
درددل
 

 

 

تاحالا دل تنگ کسي شدي؟

 اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

 اونم از بدترين نوعش؟

بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه

. اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي

 چه بخواي چه نخواي

هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه

 چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته

آرزو دارم که تو هميشه يه لبخند قشنگ رو لبهاي من باشي تا ديگران نفهمن

 من چقدر دوست دارم اما نتونستم به تو برسم.

  


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
|+|

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
|+|
یه اهنگ زیبا از پسران آفتاب

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
|+|
بیاندیش

به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش...! من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛من خوب ميدانم.اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان!به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد...!

و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند.تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد... وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي.در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،در آن لحظه يي كه تو از فراز، پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،مي شناسي و خواهي شناخت،به ياد داشته باش كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند... به زمانْ بينديش و شبيخون ظالمانه زمان...! من لبريز از گفتنم نه از نوشتن! بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني... گوش كن !...ديگر تكرار نخواهد شد....!

                                                                             تاابدميپرستمت...!


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
|+|
زندگی
 زندگي گاهي گريه است ... گاهي خنده گاهي بازنده اي و گاهي برنده گاهي عشق و گاهي نفرت گاهي اميد ... گاهي حسرت گاهي افتادن و موندن و بريدن گاهي وقتا پر گشودن و پريدن زندگي مثل يه سقفه تو هجوم بي پناهي زندگي عشق و محبت, کندن از مرگ و تباهي زندگي مثل يه جنگه, تنها جنگي که قشنگه تو نبرد زندگي, عشق حکمه تفنگه

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
|+|
زمزمه های بی تو
میدانم که می آیی و این را هم میخوانی...و بعد...

 

موضوع را که به من گفتی انگار آب سردی از سر تا پایم ریخته شد...

و تا همین چند ساعت پیش مات و مبهوت بودم.... و انگار تازه دارم متوجه میشوم که چه اتفاقی افتاده....!

انگار یک جای کار اشکال دارد... نمی دانم... شاید هم همین احساس من نسبت به توست که هیچگاه نمیگذارد باور کنم که این عشق - به گفته ی تو- شدنی نیست...

نمی دانم...

سعی خواهم کرد خواسته هایت را عملی کنم... می دانی...؟ سخت است... میفهمی...؟

امیدوارم بتوانم به آنچه که گفتم عمل کنم....

ولی باز مطمئنم...یک جایی.... و در یک مکانی....شاید زمان و مکانی به دور از این کره خاکی!... شاید در مکانی که من نام آن را  "ابدیت" میگذارم... عشق راستین ام را خواهی فهمید...!

و تنها شاید آن موقع باشد که صداقت عشقم باعث شود تا تو با من همرا شوی....آری من نام آن زمان و مکان را "ابدیت" میگذارم...حال هر چه که باشد... .

دیگر - بنا به خواسته ات- از عشق... از من چیزی نخواهی شنید... و من تنها از تو یک خواهش دارم... تا زمانی که در این دنیا هستیم... نگاه زیبایت را هیچگاه از من مگردان... مانند یک برادر -و نه یک عاشق- در کنارم باش ... آنچنان که من تصمیم گرفته ام با تو همانند یک خواهر صمیمی باشم.... چرا که حتی ثانیه ای نگاه تو... امید و دوام زندگی را در گوش جان من طنین انداز میکند...

 

برای آخرین بار این را از من بشنو و خواهش میکنم با گوش دل بشنو و بدان که:

تا ابد دوستت دارم و همواره می پرستمت


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
|+|
اهنگ زیبایی از مجید خراطها که خودم همیشه اینو گوش میدم

یکی بود ‌ یکی نبود

یکی موند ...یکی نموند

زیر گنبد کبود

شکایت از دلم  دارم

متهمه به عاشقی

دلی که پر کشید و رفت

اما هنوز تو عاشقی

این دل زندونی من

مجرم بند اوله

چی بگم از کجا بگم

همش شکایت و گله

یکی بود  یکی نبود

هیچ کسی همدم

دل تنها و بیکسم نبود

سفرت درد کمی نیست

 واسه دلم میدونی

راستی باورم نمیشه

تو میری و نمی مونی

همیشه بسی تو تموم

 لحظه های بیقراری

دلت از سنگه که میخوای

دلمو تنها بذاری؟

تو آخرین نگاه تو

من دیگه پیدا نبودم

کی جای من موند تو چشات

هیچ وقت اینو نفهمیدم

نذار که بین من و تو

هر چی بوده خاطره شه

تو بری و من بمونم

 قصه ما تموم بشه

یه عهدی بود میون ما 

اما حالا یه خاطره است

از تو فقط مونده برام

یه خاطره همین و بس

خودت نگفتی که میری

اما نگات رفتنی بود

هر چی میگفتم که نرو

بهونه هات تکراری بود

هر جا میرم یاد چشات

تو قاب چشمای منه

صدات میاد  اما خودت

نیستی دلم پر از غمه

دیگه دلت که اینجا نیست

  یادت ولی پیش منه

تو نیستی و شبگریه ها

دربهدری کار منه

نذار که دیونه بشم

 نذار از عشقت بسوزم

بارون چشمام  می باره 

 از دوری تو هنوزم

اگه صدامو میشنوی

بدون یکی دوست داره

یکی که چشماش  ابریه

نیستی و بی تو بارون میباره

اگه صدامو میشنوی

بدون یکی منتظره

یکی برای دیدنت

نشسته پشت پنجره

یکی بود ...یکی نبود

هیچکسی همدم  دل تنها و بیکسم نبود


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
|+|
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا

ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
|+|

                       درد

                         عاشق

                                  را

                                 دوایی

                                       بهتر

                                            از

                                            معشوق

                                                   نیست

                                          شربت

                              بیماری

                 فرهاد

             را

       شیرین

کنید

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
|+|
وقتی تو نیستی
اگه صدامو میشنوی

بدون خیلی دلم تنگه برات

باز دوباره دیشب تو  کوچه تنگ و تاریک خاطره ها قدم زدم

دوباره یاد تو اومد تو ذهنم پیش خود اسمتو دم زدم

دوباره یادم اومد اون لحظه های بیکسیم  با تو بودن

زیر بارون ترانه این شعرو برای تو سرودن

اما نه قلب تو دریاست... هنوزم به یادم هستی

میدونم تو هم غریبی ...حالا هر جا که هستی

تو اگه صدامو میشنوی بدون خیلی دلم تنگه برات

بگو تو همه شب  به یاد من بارونیه  گونه هات

بگو هنوزم دل تو طاقت دوریمو نداره

بگو هنوزم شاخه های گل تو رو به یاد من میاره

دیگه حتی قاصدکها از تو پیغامی نداره

هیچکی نیست منو بهمه سر روی شونه ام بذاره

چه غریبونه نشستم چشم به راهت تک وتنهام

میدونم وقتی که نیستی منم و دنیای غمهام

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

بغض وجودمو میگیره  اشک از رو شاخه ها میباره

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

اشک تو چشام حلقه بسته  شاخه تا سحر بیداره

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
|+|
دوست میدارمت
حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدایت می کنم

 فریادم درون جمجمه ام می پیچد

 و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود

و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه

از کنارم بی تفاوت رد می شوی نمی دانم


شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم

بدون شك! 

عزیزم

تو راست میگفتی...؟ 

با من ماندن خطر کردن است

 کار تو درست بود
کاش می توانستم

کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را
کاش می توانستم

 ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را ...

اما حال که نمیتوانم بگذار صادقانه بگویم

دوستت داشتم

دوستت دارم و...

خواهم داشت

و ای کاش اینطور دوستت نداشتم

که بگم بی تو نمیشه


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
|+|
دوستی
دوستي شوخي سرد آدمهاست

 بازي شيرين گرگم به هواست

 واسه كشتن غرور من و تو

دوستي توطئه ثانيه هاست

 سکوت کردم...

به اندازه همه حرفهايم
گفته بودي، از غرورم
من شکستم هر دو را گفته بودم،

از سکوتت از غرورت٬ خسته ام
به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا

با تو گفتم از همه تنهايي ام، خستگي ام

 با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

، سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت،

مرهمي بر زخم من باش

پس، تا هميشه با من باش


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه هشتم شهریور 1386
|+|
دوری زمن
هزار سال به سوی تو امدم
افسوس
هنوز دوری! دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه ,از همیشه دورتری!
همیشه, اما , در من کسی نوید میدهد
که میرسم به تو !؟
شاید هزار سال دیگر...!
صدای قلب تو را پشت آن حصار بلند
همیشه میشنوم ,همیشه سوی تو می آیم
همیشه میخواهم ,همیشه با توام ،ای امید جان
همیشه با من باش ، همیشه
اما ... هرگز نباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
همیشه خون کسی ریخته به در گاه

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه هشتم شهریور 1386
|+|
بیا...

آشناي غم تنهايي من
داغ دستان مرا باور کن
که براي تو چنين مي سوزد
روح لغزنده شبهاي مرا باور کن


که به ياد و چنين مي شورد
طپش قلب مرا باور کن
که به نام تو چنين مي کوبد


نازنين باور تنهايي من
شعله قلب مرا باور کن
رقص آتش شدن و بودن را


تو بيا قاصدک بوته آرام خيال
در ميان غم وغوغاي وصال
مرگ مرداب مرا باور کن


قصه عاشق صادق شدن ساحل را
اي که فقدان تو عصيان من است
غم تنهايي تو مرگ من است
حاصل عمر تو بر جان من است
نازنين عمر مرا باور کن


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه هشتم شهریور 1386
|+|
اگه مي تونستم تو دنيا ي چيزي باشم

مي خواستم اشک تو باشم

که تو چشمات متولد بشم

روي گونه هات زندگي کنم

و....

رو لبات بميرم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه هشتم شهریور 1386
|+|
دوست داشتم
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد:

 چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 اما افسوس ... هيچ کس نبود

 هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي...

 و حتي يک بار هم نپرسيدي

 چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه هفتم شهریور 1386
|+|
گذشت
باید عشقت را در خودم میکشتم

باید آهسته آهسته در خودم میشکستم

و حسرت را برای خودم رقم میزدم

تا تو نشکنی و به معنای سعادت برسی

و برای اینکه  از تاریکی به روشنایی یقین

قدم بگذاری

درلحظه جدایی سرم را پایین انداختم تا .....

اشکهایم را نبینی


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه سوم شهریور 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie