|
آن روزها یادش بخیر .آن روزهای سادگی
آن روزهای عاشقی دیوانگی دلدادگی
یک شب مرداد آمدم تا اینکه مهمانت شدم
پرستویی سرگشته در ایوان چشمانت شدم
آن جا تو بر بوم دلم رنگ هیاهو میزدی
با چشمهای روشنت پهلو به آهو می زدی
آن اتاق لبریز از عطر نفسهای تو بود
آن پنجره یادآور لبخند زیبای تو بود
اما...قطره تو را برده بود از من تا سرزمین دورها
رفتی زمن و مستی هم پرید از من و خوشه ی انگورها
کنار آن پنجره تو به من گفتی:شیرین دیگر سراغم را نگیر
در کوچه های شب زده شیرین چراغم را نگیر
|