تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
هنوز نام تو را میخوانم
 

                                  

دوستت دارم به اندازه ی حجم این بی تابی های  کهنه  که به قلبم سرک میکشند

و تمام  نبودن ها. ندیدنها. و نخواستن ها . که اندازه اشان به وسعت گریه های شبانه من است.

دلتنگ توام . خواه باورت باشد یا با ناباوری نظاره گر شکست من  نفس های من در انبوه غصه باشی

خواه بدانی  شب های من. نفس های من . از ابتدا  تا انتها ی لحظه هی من  درگیر عطشی است  که فقط  در دریای قلب تو سیراب میشود

بی تو پرپرم. پناه من بی تو همواره  یک خیال ترد ست .

یک سکوت گنگ که همراه با نوای بی ترانگی در بیابان قلبم طنین می اندازد و من با تنهایی خودم  در اتاقهای مغموم ذهنم همنشینم و این درد که برای قلب گوچک من بزرگ است .

بردار از دوشم این غزلهای کوله بار دلتنگی را.

بیا و دفتر بی قراری های مرا ببند.

همین روزهاست که  بوی بغضهایم  لبریز شود  و من در بند هق هق هایم  هنوز ... نام تو را میخوانم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه نوزدهم آبان 1386
|+|
جای خالی

 

 

 

 

گل خشکیده

 

 

 

هنوزم جای خالیتو حس می کنم، جایی که نمی دونم چرا هیچ کس دیگه ای به اونجا نمی رسه...!شاید چون دیگه به کسی اعتماد ندارم. فقط به تو اعتماد داشتم که خوب جوابشو دادی . تویی که واسه همیشه فراموشت کردم و یادت برای همیشه تبدیل به یه خاطره شده خاطراتی که با دیدن یه حس آشنا یادآوری میشن ... بدون لمس هر گونه احساسی ... شاید به خاطر همینه که همیشه دنبال یه حس گمشدم، حسی که با فراموش شدن تو گم شد ... شاید واسه همینه که همیشه جای خالیتو حس می کنم...

همیشه چشم براه بودم تا بیای ... اما تو اونقدر مغرور بردی که مجبور بودم پا به پات ایستادگی کنم و پیشت خم نشم ، اینقدر چشم به راهم گذاشتی که انتظارم هم توی چشم دوختنم به امتداد جاده گم شد! حتی رد پات هم جا نمونده که یادم بیاد این همه مدت، بیهوده، چرا اینجا منتظرم ...؟

اما الان دیگه یه جا منتظر ننشستم ، حالا دیگه خودم راهی شدم ، راهی سفری که شاید بتونم انتهای جاده گمشدم رو پیدا کنم ، گمشده ای که همیشه جاش خالیه و توی این غربت نبودش بیشتر از هر زمان دیگه ای حس می شه ... . نمی دونم چرا گهگاهی که به وسعت بی انتهای جاده نگاه می کنم تنهاییم رو بیشتر حس می کنم . اما زمانی که توی ظلمات و تنهایی غربت ، نور مهتابی ماه راهمو روشن می کنه به ادامه ی راهم ، به اون چیزی که امتداد راه منتظرمه امیدوار می شم. همیشه وقتی به ماه نگاه می کنم حس آرامش و اعتماد بهب دست می ده ، من ماه رو به خاطره خودش دوست دارم ، بر عکس همه که ماهو به خاطر عشقشو دوست دارن ،آخه واسه من هر چیزی جای خودشو داره و هیچ چیز جایگزین دیگری نیست ... فکر می کنم به خاطره همینه که هنوزم جای خالیتو حس می کنم.

می بینی ، بازم آخرش به تو رسید و ختم شد .. می خواستم همین جا تمومش کنم  اما ...                  

جای خالیت حتی آخر قصه هم حس میشه ... هنوزم جای خالیشو حس میکنم ... هنوزم ... 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه هفتم آبان 1386
|+|
رویای تو تبسم معصومانه ای بود بهاری

افسوس که زود

ذهن پنجره ی عشق خزان و بارانی شد

و چه زود

دستانت زمستانی شد

وقتی من در باور  رویای تو گم شدم

انگار پاییز و باران و عشق

همه بهانه ای بیش نبودند

برای از دست دادن تو


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یکم آبان 1386
|+|
یادش بخیر
آن روزها یادش بخیر .آن روزهای سادگی

                                                    آن روزهای عاشقی دیوانگی دلدادگی

یک شب مرداد آمدم تا اینکه مهمانت شدم

                                                   پرستویی سرگشته در ایوان چشمانت شدم

آن جا تو بر بوم دلم رنگ هیاهو میزدی

                                              با چشمهای روشنت پهلو به آهو می زدی

آن اتاق لبریز از عطر نفسهای تو بود

                                            آن پنجره یادآور لبخند زیبای تو بود

اما...قطره تو را برده بود از من تا سرزمین دورها

                                            رفتی زمن و مستی هم پرید از من و خوشه ی انگورها

کنار آن پنجره تو به من گفتی:شیرین دیگر سراغم را نگیر

در کوچه های شب زده شیرین چراغم  را نگیر


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یکم آبان 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie