تبليغاتX
مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي


مجموعه شعر و غزل هاي تلخ وشيرين زندگي

درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از پرستوی مهاجر
همسفران پرستوی مهاجر
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
نزدیکتر بیا .نزدیک.

میدانم فاصله میان ما گستاخانه فریاد میکشد . ولی تو به فاصله ها چکار داری ؟

قلبت را به من بسپار !

کاش میدانستی  که چشمانت نیز  دیگر با تو غریبه شده اند .

زیرا غرورت از آنها رخت بربسته  و قلبت  را تسخیر کرده است .

عزیزم !رنگ غرور سیاه است .

ولی تو سپیدی. نگذار سپیدی تو گرفتار سیاهی  شود.

نزدیکتر بیا . قدمهایت را نشمار . چون برای نزدیکتر شدن همیشه به پاهایت احتیاج نداری

بلکه محتاج قلبت هستی . پس طپشهای قلبت را بشمار .


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
|+|

سلام به همه عاشقان

عزیزان امروز روز تولد عشقمه آسمان خودم

پس به پاس زاد روزش این دست نوشته را تقدیمش میکنم

کنارت نیستم ای گل

که روزت را مبارک باد گویم

وبا شادی گلی را از گلستان صداقتهای آبی

دهم هدیه به دستان نجیب وگرمت امروز

و نیستی تا ببینی که من امروز

درون فاصله

غربت

میان واژه فرسنگ

غریب افتاده ام بی تو

وتنهایی

جشن میلاد تو را با دل گرفتم

و هم  در خلوتم با شادمانی

میان دسته های سفید  

میان شبنم صبح وسحرگاه

کنار ساحل  دریای عشقم

برای روز میلادت عزیزم

هزاران بار رقصیدم

نمیدانی چه عاشق پایکوبی کردم اینجا

ولی دیدم که اینجا در کنارم

نشسته ای

میان قاب عکس نقره ای رنگ

و با لبهای خندان ونگاه مهربانت

در این شادی تو هم شرکت نمودی

و من از روی عشق آتشینم

با اشک ونگاه و بغض سنگین تورا گفتم  به    یکباره با فریاد

مبارک بادت ای گل

جشن میلادت


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
|+|

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه هجدهم دی 1387
|+|
لبخند

بي اختيار مي نويسم ....از تمام لحظه هايي كه قرار است از راه برسند.

از تمام روزهاي خدا كه به عجله مي دوند!ا

از تمام دقايقي كه هجوم  سرسبز كلمه ها در ذهن هر عاشق غوغا مي كند.

 بي اختيار لبخند ميزنم ...!

 نمي دانم به چه چيزي ! شايد به همين دقايق سبز ،شايد به همين دقايق سبز، شايد به همين شبهاي طولاني

شايد به تمام نشانه هايي كه لمس كردنشان مرا به آرزوهاي دور و درازم پيوند ميزند.

شايد هم به خودم كه اين بار،در چنين روزي،بهانه اي براي نوشتن پيدا كردم!

بي اختيار زير لب ز مزمه ميكنم((شايد هم به تو لبخند ميزنم... تو كه پنهاني در سطر سطر شعر من))

یا شاید هم به ساده لوحی خودم که اینگونه عاشقت شدم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه دوازدهم آذر 1387
|+|
نامه ای از آسمان
آسمانم میدونم میای و این نوشته هارو میخونی و بعد...پس برایت مینویسم تا بخوانی و بدانی چقدر جایت خالیست و برای تو دلتنگم...این نامه یادته...؟؟

با لبانی خشک و دستهای خالی به انتظار نشسته ام و اکنون که عشق تو را در دل »»

دارم در این شبهای زودگذر و روزهای طولانی احساس می کنم که تمام دنیا بوی خوش

تو را می دهد خدایا چرا نمی توانم آنچه که در دل دارم بر زبان بیاورم زبان از

««...گفتن خوبیهای تو قاصر است و قلم توانایی نگارش را ندارد

                                           

با لبانی خشک و دستهای خالی به انتظار نشسته ام و آتش اشتیاقم را کسی

جلودار نیست اشتیاقی که حتی دست نخورده ترین وجودم را شلاق میزند

 عشق تو را چه عاشقانه در دل دارم بی هیچ رنگ و ریایی همچون دستهایی

 که موقع باریدن اولین قطره باران آن را در دست دارم و مواظب هستم

تا از دستش ندهم روزها طولانی ست و شبها آنقدر معطل می کنند

 که سپیده صدایش در می آید احساسی وصف نشدنی دارم تمام

دنیا را با هر آنچه دارد از عطر و بوی تو سرشار می بینم شادی را

با تو تمنا دارم و غم را برای پرستوهای شکسته بال می خواهم

 دستانم خالیست و دیدگانم خیس و بارانی ، همیشه زیر باران

 پشت پنجره خیس انتظار ماندم به انتظار دیدنت به انتظار

 بوییدنت به انتظار بوسیدنت ، خیس ماندم و نبودی تا برایم پنجره را بگشایی

 در این ثانیه های شکسته و ترک خورده تو را تمنا دارم شانه های

 امنت را می جویم و آغوش پر مهرت را گرمای آغوشت را هیچ جای دنیا حس نکردم

 مرا در بر گیر که بی تو می میرم که بی تو پوچ و خالی ام

 مرا در بر گیر که همچون ...............غروب می پاشم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
|+|
آرزو برای آسمانم
 

آرزو می کنم مثل بهار باشی سبزو شاداب و با طراوت ای آسمانم.

 

دلت به پهنای آسمان آبی با صفا باشد و صادق.

به وسعت اقیانوسهای عالم لبریز از عشق یکتا پرستی باشد

 و مجنون او که آفرید هستی را به وسعت عشق.

آرزو می کنم همچو باران رحمت باشی و عطوفت،بر دلهای خسته و نا امید.

دلم برایت آرزو می کند که همیشه لبخند بر لبانت بنشیند و

 دوستانت افزون و دشمنانت سرشکسته گردند و خجل.

آرزو می کنم که دلت همواره آسمانی باشد و آرزوهایت همیشه سبز.

غصه هایت کم و شادیهایت روز افزون.

آرزو می کنم که اگر پاییز هم آمد ؛از برای تو باشد فصل ریختن غم و اندوهت نه غیر.

یا که زمستان که رسید از ره ؛خانه ی دلت گرم باشد از عشق یار.

باز هم بهارمی آید

از پس یک زمستان دگر.

باز هم آرزو می کنم برای تو،

تا که باشی همیشه سبز.

خب {{آسمان}} عزیز اینا آرزوهای {{شیرینت}} بود برای تو

حالا اگه دوست داشتی تو هم برای شیرینت ... آرزو کن

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387
|+|

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387
|+|
ناگفته
شعریست در دلم
 شعری که لفظ نیست ، هوس نیست و ناله نیست
شعری که آتش است
شعری که می گدازد و می سوزدم مدام
شعری که کینه است و خروش است و انتقام
شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش
شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام
شعریست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
می خواهمش سرود و نمی خواهمش سرود
شعری که چون نگاه ، نگنجد به قالبی
شعری که چون سکوت ، فرومانده بر لبی
شعری که شوق زندگی و بیم مردن است
شعری که نعره است و نهیب است و شیون است
شعری که چون غرور ، بلند است و سرکش است
 شعری که آتش است
 شعریست در دلم
 شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
شعری از آنچه هست
شعری از آنچه بود

نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
|+|
تقدیم به آسمان خودم

 

eghb9tsjc60e8i728k19.jpg

 

به آسمان نگاه میکنم چشمانم پر از اشک میشوند

 وجودم پر از اضطراب است می گویند: آسمان عاشق دریاست

یعنی تنها معشوقه آسمان است این دریای آبی،

آسمان هر روز دریا را می بیند هر روز به دریا سلام میدهد

 هر وقت دلش می گیرد اشکش را روی دل دریا می ریزد

 اما افسوس و هزاران افسوس که هیچ گاه نمی تواند به دریا برسد

 هیچ وصالی نیست و اگر قرار بود آسمان و دریا به هم برسند

 میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق میشد

 یعنی دنیا زیر و رو میشد،پس چه رازی ست

 میان این عشق و نرسیدن

میان این عشق و وصال

آسمان

 هر گاه دلش می گیرد و دلتنگ می شود

 هر گاه دلش می شکند

 تا جار نزند و مشتی ستاره و سیاره روی زمین نپاشد

 تا طوفان به پا نکند آرام نمی گیرد

 این چه عشقی ست که معشوقه ات را هر روز ببینی

 اما نتوانی در آغوشش آرام گیری

  گفته اند که معشوقه واقعی دست نیافتنی ست 

 ا  و این  امید به وصال است که آدمی را هر روز سر پا نگه می دارد


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه ششم اردیبهشت 1387
|+|

 

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
.

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گلهاو تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد
.

او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
.

اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو

با اينكه اشك چشمهام صفحه مانيتور را تار كرده است ميگويم

به اندازه تمام نبودن هايت دلم برايت تنگ شده

 

نه

نه

من تو را به هيچ كس نميدهم

به هيچ كس...........،...

 

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
|+|
فاصله
از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من... از راه دور به تو عشق میورزم

تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

از راه دور درد دلهای خود را به تو میگویم وتو را در آغوش محبتهای خود می فشارم

؟آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم بگذاری و با هم ...قدم بزنیم

به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره لحظه دیدارمان از ذهنم

دور شود این فاصله را با عشق و محبتم از بین می برم و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی...و این است برایم یک خواب عاشقونه

خواب نگاه به چشمان هم

خواب با هم بودنمان

آری و این است یک فاصله ....عاشقونه...دوستت دارم ...دوستت دارم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
|+|
یک نفر ........هست؟

 مهربانم ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…


 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه هفدهم اسفند 1386
|+|
لمس کن...؟

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد

...لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار...

لمس کن لحظه هایم را...تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...

لمس کن این با تو نبودن ها را

                                    لمس کن.....


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه سوم اسفند 1386
|+|

                                                      از روزگار دلم گرفته

                                                     از این تکرار دلم گرفته

                                                            دلم  میخواد گریه کنم

                                                      بارون ببار دلم گرفته

                                                        دلم  میخواد گریه کنم

                                                          گریه کنم... گریه کنم

                                                     برای  گم کردن خویش

                                                 رها شدن  از کم و بیش

                                                        برای  در خود گم شدن 

                                                          جدا از این مردم شدن

                                                       بهانه گریه میخوام

                                                         بهانه فریاد زدن

                                                   بیا تو باش ای مهربان

                                                    بهانه گریۀ من

                                    از روزگار..............دلم گرفته

                                            از من دیگه هیچی نمو نده

                                            یه قصۀ صد باره خو نده

                                          امروز هوا هوای گریه است

                                           گونه هامو بارون پوشونده

                                               ابر غمم بارون نمیشه

                                          درد سکوت درمون نمیشه

                                            بخون برام از پشت شیشه

                                              درد سکوت درمون نمیشه

                                          دلم میخواد گریه کنم بارون ببار


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و ششم بهمن 1386
|+|
فصل با تو بودن

 

 

 

 

 

 

 سپیده سر زده و من به انتظار طلوعی دوباره،

نگاه عاشقم را به چشم نگران نرگس میدوزم

که دلواپسی اش را از باغچه پنهان ميكند تا باغچه دلتنگ نباشد

سیاهی و سفیدی شب و روز در هم آمیخته و رنگ کبود پنجره ،در آرزوی

 یک نگاه دوباره،زیر پلک ابریشمی اش خواب آفتاب می بیند

بازوان برهنۀ بیددر مه صبحگاهی در نیایش است

و آشیانۀخالی  پرنده در خواب،...باز هم

صدای تپش قلب من  بیدار است.

عزیز!

سکوت مهربان نگاهت ،تمام شبم را در زلالی سپیده غرق می کند

 و پاکی صداقتت در  روح زمان می پیچد

و گیسوان شب  را پشت چهره خورشید می آویزد

 و از پشت کوچه پس کوچه ها ،به من مینگرد و من

 از پشت پلک ابریشمی پنجره ،نفسهای تو را

حس میکنم و میفهمم که بودنت بهانه نمیخواهد.

صدای عبور مه از جاده های دور ، بر جسم برگهای

  به خواب رفته ،در ذهن جنگل

می پیچد و تو بیدار میشوی 

 و من خواب آلوده ، برگ برگ دفتر خاطرات

 با تو بودن را لغت به لغت می خوانم  و فصل با تو بودن را ، زیبا تر از همیشه 

 در باغی از شکوفه های سفید ،حس میکنم

و در  رویای با تو بودن شناور می مانم.

خیال ارزویم سرشار می شود از باران سفید

 شکوفه هایی که در نسیم  احساس تو

چرخ زنان به آغوش خاک می افتند و همبستر باغ  میشوند.

باغ  می خنددو انگار تو می خندی ،نسیم میرقصد و انگار تو در ذهن هوا ،اوج میگیری .

باران چکه چکه فرو میریزد و .......نه عزیزم !نه...میدانم

ابرهای خاکستری دلتنگتر از همیشه برای فصلی سرد بغض کرده اند...بگذار

آسمان از دل پاره پاره ی ابرهایش ببارد،اما نگذار آسمان نگاهت بارانی شود.

دلتنگی نکن عزیزم!

نوازش انگشتان تو ،حس گل و سبزه را در ذهن طبیعت می کارد

و برای رسیدن  به آفتاب،روح سرد پنجره  را مهربان تر از  همیشه ،لمس می کند.

عطوفت تو، سایه بان من است و سایه بان همیشه در آتش می سوزد  تا التیام را به همه بیاموزد.

من در پناه روح بلند تو شب زنده دار میشوم تا تو شبگیر شوی و همه شبم را از من بگیری

 و به من لبخند بزنی. دلم می خواهد

بگویی:آمده ام شیرین،آمده ام .

شب انتظار به پایان رسیده  و من در حجاب  دیوار ها پنهان نمی مانم.

دلم  می خواهد مثل همیشه ،سبکبال و آرام بیایی عزیز

بیایی و خواب را از چشمان  من بگیری  و نوای دلنشین صدایت در هوای حضورت بپیچد

 و اسم مرا تکرار کنی و من به یاد بیاورم که شیرین تو هستم .

دلم میخواهد  این بار که می آیی  برای همیشه بیایی ،

نه پاورچین و سبک که روحم  در خود بپیچد و تو را نیابد،

نه آنگونه که تصویرت دور  شود و لبخندت در غبار بماند

و نیاز سر انگشتم روی کلمه هابلغزد و تنها بمانم.

عزیزم!

تنها مانده ام تنهاتر از همیشه.

گلم !

وقتی شب فرا می رسد خانه در انتظاری کشنده  فرو میرود و سایه ها بر دیوار

 از همیشه محسوس ترند و من میمانم و صدای قلبم که برا ی تو می تپد...

انگار سهم خود را از زندگی فراموش  کرده ام ،

اما برای تو نگرانم ،تو همیشه پناه دل من بودی  و حالا که دلت را شکستم نمیدانم به که پناه ببرم؟!

عزیز من!

 امروز، امروز است و فردا از راه نرسیده ،شاید فردا زیباتر از امروز باشد.

 شاید  فردا متعلق به من و تو شود.؟!

من از زندگی ام همین امشب را می شناسم که تا سحر بیدار میماند 

 و پا به پای من شمعم به پایان خود نزدیک تر میشود.

روح منبسطم در قلبم تنیده است و در آن نمیگنجد.

انفجاری سرخ را انتظار میکشم  و هنوز با صدای ضربان  احساسم ،شب زنده دار عشق تو میشوم .

 چشمم میسوزد و به خواب نمیروم .

قلبم میخروشد و فریاد بر نمی آورم .

 آن روزهای پاک آشنایی چه ساده گذشت ؟

و ما چه  صادقانه  به امواج نگاه یکدیگر سوگند خوردیم که به عهد خویش  وفا کنیم

و رو حمان  را از گزند  دروغ و فریب و خیانت  دور نگهداریم

و تا ابدیت با پیوند عاشقانه امان ،به آرامش برسیم.

بدان که من همیشه با تو هستم ،

تو که روحت به بلندای آفتاب در آسمان آبی احساسم  جریان می یابد.

تو آنی که حضورت همیشه در زندگی ام شناور است و من آنم که

به پاس همه خوبی هایت  داغ انتظارت را به دل میکشم ،

 چون تو عزیز منی،

کسی که داغ عشقش ، دلم را تسخیر کرده و من برای همیشه به او تعلق دارم.

آرزو میکنم که باد و باران و خاک و آفتاب زندگی ام در هم بپیچد و هستی مرا به تو ببخشد


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
|+|
بی تو تنهام

ای امید قلب من در غم دوریت بی تابم و تو ندانستی  بی تو چقدر تنها خواهم شد

چون بهاری آمدی به وجود خاک آلودم طراوت بخشیدی  و چون نسیمی بی صدا از برم

رفتی ...!به کدامین گناه تنهایم گذاشتی؟

چه غم انگیز بود آن روز که گفتی محکوم به زندگی با دیگری هستی،اشک ریختم و ذره ذره سوختم چشمانم جویبار اشك شد و صورتم چون کویری در انتظار باران  دلم در حسرت محبت تو و دستهایم در انتظار دستهای تو که باز گردی، کجایی؟

و به کدامین آغوش خزیده ای؟نمیدانم ...؟

ولی بدان من همچنان عاشق و دلباخته تو می مانم 

 چون جنگل سرسبز جانم به امید تو زنده است و دشت وجودم هنوز تشنه محبت های توست و قلبم معبد و جایگاه تو خواهد بود.

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیستم بهمن 1386
|+|
به تو نمیرسم

دیگر به تو نمیرسم تا با دستهای تو لا به لای فردا قدم بزنم و جریان زندگی را زیر پوستم احساس کنم .چقدر زود شکست بلور این عاطفه. چقدر زود پژمرد برگ برگ این رویا و تنها این بغضهای دلگیر ماند و احساسی که هنوز نفس میکشد و صدایم میزند. نمیدانم میتوانم خاطرۀ تو را که در لحظه هایم می تپد،پشت حصار جا بگذارم و یاد تو را با بقچۀدلتنگی هایم یک جای دور در قلبم پرتاب کنم؟ نمیدانم میشود  ذهنم را تکان بدهم تا تمام افکار مربوط به تو  بیرون بریزد؟ساکت می مانم تا سکوت بین من و تو فاصله بیاندازد و این خیال ترک بخورد.ما به انتهای یک حادثه رسیدیم و تمام دقایق بی تپش را پشت سرمان جا گذاشتیم  و تو،دستهای تو تارهای تنهایی مرا تنید و لبخند را از گوی بی تاب لبهایم ربود.


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و نهم دی 1386
|+|

 

ای امید قلب من در غم دوریت بی تابم و تو ندانستی  بی تو چقدر تنها خواهم شد

چون بهاری آمدی به وجود خاک آلودم طراوت بخشیدی  و چون نسیمی بی صدا از برم

رفتی ...!به کدامین گناه تنهایم گذاشتی؟چه غم انگیز بود آن روز که گفتی محکوم به زندگی با دیگری هستی،اشک ریختم و ذره ذره سوختم چشمانم جویبار اشك شد و صورتم چون کویری در انتظار باران  دلم در حسرت محبت تو و دستهایم در انتظار دستهای تو که باز گردی، کجایی؟و به کدامین آغوش خزیده ای؟نمیدانم ...؟ولی بدان من همچنان عاشق و دلباخته تو میمانم  چون جنگل سرسبز جانم به امید تو زنده است و دشت وجودم هنوز تشنه محبت های توست و قلبم معبد و جایگاه تو خواهد بود.


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و نهم دی 1386
|+|

کاش هیچوقت دلم پایش را

از گلیمش درازتر نکرده

و تو را آرزو................نمیکرد

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه بیست و نهم دی 1386
|+|
یادگاری

                         

                        

شب سر قبرم که میای دفتر شعرتم بیار

ورق بزن  هق هق مو تو بغض تلخ این مزار

بشین کنار قبر من درددلامو بشمارم

دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم

کنار این خاک صبور غربتمو حوصله کن

تو خط به خط گریه هات ،خاطره هامو دوره کن

میخوام بگم، یادت نره خاطره هامونو،عزیز

نه نمي گم گریه نکن!اشک بریز،اشک بریز

یادت نره،یه روزی این قلب پر غصه ی زرد

غربت چشمای تو رو ، با گریه هاش ترانه کرد

 تنهایی بد جوری داره حوصله مو سر می بره

حال تو بدتر از منه،حال من از تو بدتره

بازم بیا ،بازم بیا،ترانه تو،توگوش لحظه هام بخون

بزار تا آروم بگیرم یه کم کنار من بمون

بزار صدای گریه مون ،گوش زمینُ کر کنه

بزار که اشک من و تو گونۀ عشقُ تر کنه

بزار خدا ببینه من و تو مال هم بودیم

جواب بی جوابی سؤال حال هم بودیم

گریه کن ،اینجا آخر خط ظریف احساساته

 

کسی به ما گیر نمیده کسی مارو ،نمیشناسه

گریه کن،آخه عشق تو ، اینجا غریب و بی کسه

غربت قبر من، از اون اشکای تو مشخصه

حالا که سهم من از چشات،هیچی به جز خاطره نیست

یه یادگاری از خودت رو ،سنگ قبرم بنویس

 

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
|+|


 

     باور نکن تنهایی ات را     من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیک تر تو

                       از تو به تو نزدیک تر من

 

باور نکن تنهایی ات را     تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

                      بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارم       باور نکن تنهایی ات را

هر جای این دنیا که باشی

                     من با توام تنهای تنها

من با توام هر کجا که هستی

                   حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهایی ات را     من با توام منزل به منزل

 

                      


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه نهم آذر 1386
|+|

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوا مو داری و هنوز صدا مو میشنوی

بزار   خیال کنم هنوز یه لحظه از نياز تم

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم  هنوز پر از تب و تاب منی

روزها به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دلتنگی یات  غروب که میشه یاد من می افتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی

و دوست دارمو نگفتی ... گفتی و دوست دارمو نگفتی

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش 

اونی که  وقتی تنهایی  پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه 

بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم  اگر چه بی خیالمی

 بزار خیال کنم تو دلتنگی یات غروب که میشه یاد من می افتی

تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوست دارمو نگفتی  


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه نهم آذر 1386
|+|
صداست که می ماند

«صداست که می ماند»

 

با تو می آیم .با تو می مانم و بی تو...؟!

من با عشق جاری شدم . اما تو در آن مرداب شدی .

جریان می گذرد و مرداب خواهد ماند!

شاید روزی خاطره ای شوم. اما تو به یادگار خواهی ماند.

 خاطره فراموش می شود اما یادگار هر روز به دنیا می آید .

من سکوتی بودم که هرگز شنیده نشدم .

اما تو صدایی هستی که تا ابد خواهم شنید

سکوت گم خواهد شد

صداست که می ماند

نوشته ای بودم که نخوانده بسته شد. اما تو همانند کتابی هستی  که هر روز خوانده می شوی

اینک تو بگو کدام صادق تريم؟

 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386
|+|

   

تو ميگويي :کاش نمیدیدمت

 کاش زودتر رفته  بودم

بایدی در رفتنم هست

 

 

فراموش کن که قلب داری

نابود کن در درونت عشق را

اشک هایت را پاک کن .

من میگویم:

صبر کن

روزهای غم فراموش خواهند شد

تو میگویی:

نابود کن در درونت حسی را که به من داری

هیچ راهی برایمان نیست

کاش زودتر رفته بودم

 

بایدی در رفتنم هست

 من میگویم:

نمیتوانم فراموش کنم که قلب دارم

نمیتوانم  نابود کنم در درونم عشق را

اشک هایم را هرگز پاک نخواهم کرد

روزهای غم فراموش نخواهد شد

نمی توانم نابود کنم در درونم حسی را که به تو دارم

ولی ....میدانم  که هیچ راهی برایمان نیست

پس....

دوست داشتنت بهانه ای شد تا من...بمیرم

 

 

 

 

 

 

 

              


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386
|+|
هنوز نام تو را میخوانم
 

                                  

دوستت دارم به اندازه ی حجم این بی تابی های  کهنه  که به قلبم سرک میکشند

و تمام  نبودن ها. ندیدنها. و نخواستن ها . که اندازه اشان به وسعت گریه های شبانه من است.

دلتنگ توام . خواه باورت باشد یا با ناباوری نظاره گر شکست من  نفس های من در انبوه غصه باشی

خواه بدانی  شب های من. نفس های من . از ابتدا  تا انتها ی لحظه هی من  درگیر عطشی است  که فقط  در دریای قلب تو سیراب میشود

بی تو پرپرم. پناه من بی تو همواره  یک خیال ترد ست .

یک سکوت گنگ که همراه با نوای بی ترانگی در بیابان قلبم طنین می اندازد و من با تنهایی خودم  در اتاقهای مغموم ذهنم همنشینم و این درد که برای قلب گوچک من بزرگ است .

بردار از دوشم این غزلهای کوله بار دلتنگی را.

بیا و دفتر بی قراری های مرا ببند.

همین روزهاست که  بوی بغضهایم  لبریز شود  و من در بند هق هق هایم  هنوز ... نام تو را میخوانم


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: شنبه نوزدهم آبان 1386
|+|
جای خالی

 

 

 

 

گل خشکیده

 

 

 

هنوزم جای خالیتو حس می کنم، جایی که نمی دونم چرا هیچ کس دیگه ای به اونجا نمی رسه...!شاید چون دیگه به کسی اعتماد ندارم. فقط به تو اعتماد داشتم که خوب جوابشو دادی . تویی که واسه همیشه فراموشت کردم و یادت برای همیشه تبدیل به یه خاطره شده خاطراتی که با دیدن یه حس آشنا یادآوری میشن ... بدون لمس هر گونه احساسی ... شاید به خاطر همینه که همیشه دنبال یه حس گمشدم، حسی که با فراموش شدن تو گم شد ... شاید واسه همینه که همیشه جای خالیتو حس می کنم...

همیشه چشم براه بودم تا بیای ... اما تو اونقدر مغرور بردی که مجبور بودم پا به پات ایستادگی کنم و پیشت خم نشم ، اینقدر چشم به راهم گذاشتی که انتظارم هم توی چشم دوختنم به امتداد جاده گم شد! حتی رد پات هم جا نمونده که یادم بیاد این همه مدت، بیهوده، چرا اینجا منتظرم ...؟

اما الان دیگه یه جا منتظر ننشستم ، حالا دیگه خودم راهی شدم ، راهی سفری که شاید بتونم انتهای جاده گمشدم رو پیدا کنم ، گمشده ای که همیشه جاش خالیه و توی این غربت نبودش بیشتر از هر زمان دیگه ای حس می شه ... . نمی دونم چرا گهگاهی که به وسعت بی انتهای جاده نگاه می کنم تنهاییم رو بیشتر حس می کنم . اما زمانی که توی ظلمات و تنهایی غربت ، نور مهتابی ماه راهمو روشن می کنه به ادامه ی راهم ، به اون چیزی که امتداد راه منتظرمه امیدوار می شم. همیشه وقتی به ماه نگاه می کنم حس آرامش و اعتماد بهب دست می ده ، من ماه رو به خاطره خودش دوست دارم ، بر عکس همه که ماهو به خاطر عشقشو دوست دارن ،آخه واسه من هر چیزی جای خودشو داره و هیچ چیز جایگزین دیگری نیست ... فکر می کنم به خاطره همینه که هنوزم جای خالیتو حس می کنم.

می بینی ، بازم آخرش به تو رسید و ختم شد .. می خواستم همین جا تمومش کنم  اما ...                  

جای خالیت حتی آخر قصه هم حس میشه ... هنوزم جای خالیشو حس میکنم ... هنوزم ... 


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: دوشنبه هفتم آبان 1386
|+|
رویای تو تبسم معصومانه ای بود بهاری

افسوس که زود

ذهن پنجره ی عشق خزان و بارانی شد

و چه زود

دستانت زمستانی شد

وقتی من در باور  رویای تو گم شدم

انگار پاییز و باران و عشق

همه بهانه ای بیش نبودند

برای از دست دادن تو


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یکم آبان 1386
|+|
یادش بخیر
آن روزها یادش بخیر .آن روزهای سادگی

                                                    آن روزهای عاشقی دیوانگی دلدادگی

یک شب مرداد آمدم تا اینکه مهمانت شدم

                                                   پرستویی سرگشته در ایوان چشمانت شدم

آن جا تو بر بوم دلم رنگ هیاهو میزدی

                                              با چشمهای روشنت پهلو به آهو می زدی

آن اتاق لبریز از عطر نفسهای تو بود

                                            آن پنجره یادآور لبخند زیبای تو بود

اما...قطره تو را برده بود از من تا سرزمین دورها

                                            رفتی زمن و مستی هم پرید از من و خوشه ی انگورها

کنار آن پنجره تو به من گفتی:شیرین دیگر سراغم را نگیر

در کوچه های شب زده شیرین چراغم  را نگیر


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه یکم آبان 1386
|+|
ای عشق

مدد کن که به سامان برسیم!

چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم!

یا من برسم به یار

یا

یار به من!

یا هر دو

بمیریم و به پایان برسیم!


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: جمعه بیست و هفتم مهر 1386
|+|
عزیزم تو میگفتی:

اگر چراغ عشق  روشن باشد

هزار کوهستان هم

نمیتواند بین ما

فاصله بیندازد و من

میگویم:

فاصله بین اجسام  ما فاصله هست نه قبهایمان

پس چراغ عشقمان تا ابد 

روشن خواهد ماند


نويسنده: دو پرستوی مهاجر مورخ: سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه



لبخند
نامه ای از آسمان
آرزو برای آسمانم

ناگفته
تقدیم به آسمان خودم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie