|
بي اختيار مي نويسم ....از تمام لحظه هايي كه قرار است از راه برسند.
از تمام روزهاي خدا كه به عجله مي دوند!ا
از تمام دقايقي كه هجوم سرسبز كلمه ها در ذهن هر عاشق غوغا مي كند.
بي اختيار لبخند ميزنم ...!
نمي دانم به چه چيزي ! شايد به همين دقايق سبز ،شايد به همين دقايق سبز، شايد به همين شبهاي طولاني
شايد به تمام نشانه هايي كه لمس كردنشان مرا به آرزوهاي دور و درازم پيوند ميزند.
شايد هم به خودم كه اين بار،در چنين روزي،بهانه اي براي نوشتن پيدا كردم!
بي اختيار زير لب ز مزمه ميكنم((شايد هم به تو لبخند ميزنم... تو كه پنهاني در سطر سطر شعر من))
یا شاید هم به ساده لوحی خودم که اینگونه عاشقت شدم
|